الشيخ عباس القمي ( مترجم : علامه شعرانى )

559

نفس المهموم ( دمع السجوم ) ( فارسي )

( 1 ) و سعيد مىگفت : شتاب نكنيد تا رأى امير را بدانيم آنها نپذيرفتند و چون مختار آگاه شد آن كار را ناپسنديده داشت و كراهت نمود و مختار مردم را نويدها مىداد و دل اشراف را سوى خود جذب مىكرد و سيرت نيكو نمود و با او گفتند : ابن مطيع در سراى ابى موسى است هيچ نگفت تا شام شد صد هزار درم براى او فرستاد و گفت : با اين مال بسيج سفر كن و من دانستم در كجا پنهان شده‌اى و اينكه مانع تو از رفتن نداشتن برگ سفر است و ميان ايشان دوستى بود . و مختار در بيت المال كوفه نه مليون درهم يافت آن مال را برداشت و به سه هزار و پانصد كس كه پيش از حصار ابن مطيع به دو پيوسته بودند هر يك را پانصد درهم داد و به شش هزار تن ديگر كه پس از حصار به دو ملحق شدند و در سه روز محاصره بودند هر يك را دويست درم . مترجم گويد : همهء آنچه ميان سپاهيان قسمت كرد دو مليون و نهصد و پنجاه هزار درم مىشود و مقصود راوى اين نيست كه همهء مال را بخش كرد و اين همهء مال در شش ماه حكومت ابن مطيع در كوفه از خراج آنجا پس از مصارف باقيمانده بود و از بسيارى آن عجب نبايد داشت . و جهشيارى در كتاب الوزراء فهرستى از خراجهاى آن زمان آورده است از جمله ماليات رى را دوازده مليون درهم و صد مليون دانه انار و هزار رطل زرد آلو گفته است . و از اهواز 25 مليون درهم و سى هزار رطل شكر . و از فارس بيست و هفت مليون درهم غير از ميوه‌ها و محصول ديگر و از كرمان چهار مليون و دويست هزار درم و از مكران چهارصد هزار و از سيستان چهار مليون و ششصد هزار و از خراسان بيست و هشت مليون و از گرگان دوازده مليون و از طبرستان شش مليون و سيصد هزار و از قومس يك مليون و پانصد هزار و هكذا ساير بلاد را بر اين قياس بايد كرد و اينها همه خراج زمين بود و بدان عهد ماليات ديگر مانند گمرك و غير آن از مال منقول نمىگرفتند . باز به ترجمهء كتاب بازگرديم : ( 2 ) و مختار به مردم روى خوش نمود و با اشراف عرب مىنشست و عبد اللّه بن كامل شاكرى را رئيس شرطه يعنى پليس كرد و اميرى نگهبانان خاصّه خود ابا عمرهء كيسان را [ 1 ] داد روزى كيسان بالاى سر او ايستاده بود و او روى به اشراف عرب آورده با آنها حديث مىگفت يك تن

--> [ 1 ] مترجم گويد : قائلين به امامت محمد حنفيه را كيسانيه گويند منسوب به اين مرد كه نگاهبان مختار بود و عرب وقتى توهين جماعتى را مىخواستند آنها را نسبت به مردى از عجم مىدادند يعنى از دين عرب بيگانه‌اند چنان كه گاهى شيعه را فيروزانيه گويند يعنى منسوب به فيروز كشندهء عمر .